حاصل ضرب تمام پولهای من در آنچه تو از عشق می فهمی میشود -۰- ،بیا بی خیال شویم با هم بودن را....
چقدر این صفحه هنوز غریبه!
منم امشب یاد کتابای فارسی دبستان افتادم و درسایی که عین موسیقی متن نوازشگر فلاش بک زندگین:
یاد"تصمیم کبری" که زمان ما این کبری زیاد خوشکل نبود ولی سالای بعدزیبا و زیباتر شد و اینم از شانس بد ما بود!
یاد"حسنک کجایی"که آخرشم معلوم نشد کجا بود(الان که فکر میکنم تنها جایی که نمی تونسته باشه اکس پارتیه!)
یاد"کوکب خانم"که دختر خوشکلی داشت!
یاد دهقان و پطرس فداکار که خدایی اسطوره شدن تو ذهن کودکی ما..
یاد "کتاب خوب"،"هر چه که بیند دیده"و صد دانه یاقوتی که چه کلنجاری میرفت با غده های بزاقی دهنمون!
یاد باز بارانی که چه زیبا خیس می کنه خاطرات کودکیمونو...و یاد "چوپان دروغگو"که معلوم نشد آخرش گرگه شخصیت بد داستانه یا چوپان دروغگو...
و به قول گوگوش:گذشت و ما رسیدیم به...
اینجا دیگه نه اراده محکم کبری رو دیدیم،نه مهربونی و "وجدان کاری"حسنک رو،نه سادگی و صمیمیت کوکب خانوم رو و نه فداکاری و ازخود گذشتگی دهقان و پطرس فداکار رو لمس کردیم،نه کتاب خوبی دیدیم،نه با دیدن ستاره و ماه به خدا رسیدیم،نه انار عاشقانه ای خوردیم ونه بارانی خیسمان کرد!
نه بابا نان داد و نه مادر در باران آمد...
ولی تا دلت بخواد دنیای ما چوپان دروغگو داشت و گرگایی که تا اومدیم "دست در دست هم نهیم به مهر"خودمون هم نفهمیدیم کی به گله زدند و دریدند و بردند و خوردند........................................
یک روز ژاک شیراک و جرج بوش و احمدی نژاد رفتند پیش خدا.
جرج بوش از خدا پرسید: خدایا! تا دو سال دیگر در کشور من چه اتفاقی می افتد؟ خدا گفت: تا دو سال دیگر چند طوفان دیگر در کشورت می آید، خانه های مردم را سیل از بین می برد، وضع اقتصادی خراب می شود، مردم از صبح تا شب به تو بد و بیراه می گویند، و احتمالا دیگر به تو رای نمی دهند. بوش با شنیدن این حرف افتاد روی زانوهایش و زار زار گریه کرد.
ژاک شیراک از خدا پرسید: خدایا! تا دو سال دیگر در کشور من چه اتفاقی می افتد؟ خدا گفت: تا دو سال دیگر تمام شهرهای کشور تو دائما شورش خواهد بود، مردم ماشین ها را آتش می زنند، تعدادی از مردم و پلیس کشته می شوند، وزیر کشور و نخست وزیرت استعفا می دهند و مردم دچار فقر و بیکاری می شوند. شیراک با شنیدن این حرف افتاد روی زانوهایش و زار زار گریه کرد.
احمدی نژاد از خدا پرسید: خدایا! تا دو سال دیگر در کشور من چه اتفاقی می افتد؟ با شنیدن این حرف خدا افتاد روی زانوهایش و زار زار گریه کرد.
ای کاش برف پاک کن نبود...
( یه کامنت گذاشتم رو یکی از پستهای خوابگرد عزیز یا به قول خودش "خواب بزرگ"،خودم خوشم اومد از کامنتم!!تبدیلش کردم به این مطلب!)
فکرشو بکن با این همه دلایل برا حرف نزدن بازم چقدر وراجی میکنم ،چراشو خودمم موندم و به قول دوستان عرب:الله اعلم.به هر حال همه حرفایی که هممون میزنیم قطره ای از دریای بی انتهای درونمون بیشتر نیست و خوب بسه اگه درست بگیم،پیچش ندیم و ساده بگیم،معرکه گیری نکنیم و اصل مطلب رو بگیم و بعضی وقتام به گفته یه عزیزی از قول شریعتی سکوت کنیم که:
"...و حرفهاییست برای نگفتن،حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفته شدن فرو نمی آورند،حرفهای بزرگ و اهورایی همین هایند.."
وسکوت بلندترین فریادهاست....


|
با احترام به روح آنان که رفتند..بی گناه و بی بازگشت!
| ||||